تبلیغات
جــان نثـــاران رهبـــــر - مطالب شهریور 1393
منوی اصلی
وصیت شهدا
وصیت شهدا
فدائیان رهبــــر
پیوندهای روزانه
فدایی رهبر
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :

ﺍﺯ ﻣﺎﻣﻮﺭﯾﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ بود .

ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ، ﮔﻤﺮﺍﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﭼﻪ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﺩ؟

ﺍﺑﻠﯿﺲ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﻣﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻋﻤﺮ ﻣﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻏﺎﻓﻞ ﮐﻨﯿﻢ، ﺍﻣﺎﻣﺸﺎﻥ ﺩﯾﺮﺗﺮ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ...

ﺑﺎﮐﻨﺠﮑﺎﻭﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪ :ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﺮﻭﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﺑﻮﺩ؟؟؟ !!!

ﺍﺑﻠﯿﺲ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻣﮕﺮ ﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﯼ ﺁﻗﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﻮﯼ

ای وای بر ما...



امروز صبح که از خواب بیدار شدی،
نگاهت می کردم،
امیدوار بودم که با من حرف بزنی،
حتی برای چند کلمه،
نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،
از من تشکر کنی؛
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،
مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:"سلام"،
اما تو خیلی مشغول بودی.
یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.
بعد دیدمت که از جا پریدی،
خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،
اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم،
با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.
متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛
شاید چون خجالت می کشیدی،
سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.
بعد از انجام دادن چند کار،
تلویزیون را روشن کردی،
نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟
در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی.

حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش لذت می بری.
باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،
شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب،
فکر می کنم خیلی خسته بودی،
بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی،
به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.
نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی؛
اما اشکالی ندارد،
آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی،
صورتت را که خستهء تکرارِ یکنواختی های روزمره بود،
عاشقانه لمس کردم.
چقدر مشتاقم که به تو بگویم:
چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم،
بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم،
منتظر یک سر تکان دادن،
یک دعا،یک رکعت نماز
یک فکر،یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید.
خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی.
خب،من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود،
به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
دوستت دارم

                                                                                                                           https://fbcdn-sphotos-b-a.akamaihd.net/hphotos-ak-prn2/1234399_528858520527396_715861821_n.jpg




عیادت جمعی از مسئولان و کارگزاران نظام از رهبر معظم انقلاب

فرمانده ، بمیرم كه تو بر تخت نباشی

 مشغول مداوای بسی سخت نباشی


من حاضرم هر روز كفن پوش شوم ،

 حتی نفسی داخل این رخت نباشی





http://dl.aviny.com/Album/enqelabeslami/poster-agha/kamel/70.jpg